. دیشب برف سنگینی آمده بود.همه جا سفید سفید..... مخملی مخملی...... .تپه های اطراف ده لباسی از جنس حریر پوشیده اند . رد پای سگ ها در کوچه های روستا خودنمایی میکند. هر از گاهی  نشستن دانه ای برف بر گونه هایم مرا از رویایی که در آن غرق شده ام بیدار میکند. انگار مادر طبیعت میگوید مهدی بیدار شو بیدار شو پسرم . صدای سوت قطار سکوت ارامبخش برف ها را در هم می شکند . به آن سوی روستا روانه میشوم. دوان و خیزان میشتابم. اه خدایا دیر رسیده ام. بچه ها حسابی از خجالت قطار در آمده بودند. صدای تق تق کنان برخورد سنگ ها به تن سرد قطار فضا را پر کرده بود. تنها وگریان با زنبیلی پر از غصه روی ریل ها به راهم ادامه دادم .انگار قطار را بدرقه می کردم که شاید روزی دوباره برگردد ....